رمان ضرب الاجل اعجوبه | رمان زیبا | رمان ضرب الاجل | رمان جدید | رمان 1399 | گذر زمان همه چیز را مشخص می کند | قسمت چهارم رمان ضرب الاجل عجوبه

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

فصل چهارم : گذر زمان همه چیز را مشخص می کند

پرتو دلنواز افتاب از پنجره به اتاق تابیده میگشت؛ که پرده طلایی با رگههایی از نخ براق جلوه افزونی به نور ان میبخشید و فضای اتاق را شادابتر از ان چه بود، به نمایش گذاشت. درخشش ان نوید شروع یک روز تازه بهاری را به مردم هدیه میداد
پافشاری خورشید، فرجام هلیا را از دنیای رویاها بیرون کشید؛ کش و قوسی به بدنش داد. سپس راه اشپزخانه را در پی گرفت. خستگی هنوز در وجودش بود، به زور لای چشمانش را باز کرد تا بتواند در یخچال را باز کند که تکه کاغذ روی ان نظرش را جلب کرد

سلام هلیا، ایلیا رفته اداره؛ منم رفتم خونه سرهنگ. مراقب باش خونه رو به باد ندی

هلیا تکه کیکی از درون ان بیرون اورد و سری از انبوه اندوه تکان داد

بازم هر دو تاشون رفتن بیرون، حتی صبحونه هم برام درست نکردن

قوری را پر از اب کرد و روی اجاق گذاشت؛ به تازگی قهوه جوش خراب شده بود و هیچ کس ان را تعمیر نکرده بود
صندلی ناهار خوری را بیرون کشید؛ روی ان نشست و مدتی سعی کرد به هیچ چیز فکر نکند. قیافه اوراقاش حاکی از مشغلههای بسیارش بود؛ باز هم به سان همیشه وقتش کم بود و کارهایش بسیار
صدای جوشیدن اب او را به خود اورد
یک فنجان نسکافه درست کرد و ان را با همان تکه کیک خورد؛ این یک فاجعه برای زخم معدهاش بود؛ اما او اهمیتی نداد سالها بود که دیگر هیچ چیزی اهمیت چندانی برای نداشت

از پلکان بالا رفت و در شکلاتی را که از جنس چوب اصل و درکوب تزیینی پاییزی بر ان اویزان بود، گشود
اتاقش مثل همیشه اشفته و درهم ریخته بود؛ گوشیاش را از روی کمد برداشت ،
قصد داشت به یکی از دوستان قدیمیاش زنگی بزند و قرار ملاقات بگذارد. میدانست که سپهبد تا خیالش از بابت روابط اجتماعیاش راحت نشود؛ پیگیر لقبش ، اعجوبه ، نخواهد شد
شماره دوستان قدیمیاش را ذخیره کرده بود پس نیازی به دفتر تلفن نداشت. شماره اول به نام سنا بود؛ هلیا سعی کرد او را به خاطر بیاورد، دختری با قیافهای از تبار شرق، در نقاشی استادی زبردست و کمالگرا که در رشته ژنتیک تحصیل میکرد و به تازگی دورادور شنیده بود که او را شادی صدا می زنند. اری؛ شادی، بهترین ودر خورترین اسم مستعاری بود که برازنده اوست

او تنها همین مشخصات را به یاد داشت. به اجبار چشم از شماره سنا کند، اخرین بار به دلیل دعوایی که با او داشت؛ رابطهشان به کل قطع شده بود و اطمینان داشت که او جواب تلفنش را نخواهد داد
عاجزانه چشم به شماره دوم که مال لنا بود، دوخت

دختری با چشمان مشکی، پر جنب و جوش و برونگرا که علاقه عجیبی به رشته روانشناسی داشت. تبسم غم باری بر صورتش نشست. لنا در همه حال دنبالهرو شادی بود و از او طرفداری میکرد
شماره بعدی از ان شیوا بود، دختری سبزه که مدلینگ مشهوری بود گرچه شغلش، او را حتی اندکی توصیف نمیکرد. بلکه او فراتر از حرفهاش بود

هلیا اصلا حوصله صحبت با او را در این شرایط نداشت و زیر لب گفت

وای خدا! شیوا! به هیچ وجه ظرفیت اینو ندارم

نگاه بیحوصلهای به شماره بعد انداخت که ای کاش هیچوقت این کار را نمیکرد. ان شماره مال ارغوان بود، دختری چشم عسلی که خوش رو و خلاق بود، هلیا میدانست که او جواباش را خواهد داد

بی انکه به شماره بعدی گوشه چشمی بیندازد، با ارغوان تماس گرفت و شماره فاطمه دختری وفادار و مهربان بدون ذرهای توجه در لیست مخاطبین باقی ماند

در ان سوی تهران ارغوان میان رگالهای لباس میچرخید و مشغول خرید کردن بود که ناگهان
موبایلش زنگ خورد. نگاهی به شماره انداخت؛ ناشناس بود، دخترک ذوق کرد که شاید از شرکتی که در انجا فرم استخدام پر کرده بود، تماس گرفتهاند

بله، بفرمایید

سلام

سلام، شما

امممم؛ من هلیام، هلیا پرستش

ارغوان که ناامید شده بود، با ناراحتی پرسید

به جا نمیارم

من و شما مدت کوتاهی در مدرسه نرگس همکلاسی بودیم

خاطرات در ذهن ارغوان تداعی شد

اهان، شما همون دختری هستید که همش جهشی میخوند و اختلاف سنی زیادی با بقیه بچهها داشتید، درسته؟

کاملا درسته

حالا با من چی کار دارید؟

میتونم شما رو به یه قرار ملاقات دعوت کنم؟

اونوقت برای چی؟

برای صحبت کردن

چرا و به چه دلیل گفت وگو کنیم؟؟

هر لحظه داشت کار را برای هلیا سختتر میکرد اما او ساده به این جایگاه نرسیده بود؛
که بخواهد با یک گپ ناقص همه چیز را از دست دهد. پس با سماجت افزونی
سخن بر زبان اورد

هیچی؛ همین طوری فقط دوست داشتم دوستی گذشتمون رو دوباره احیا کنم

پوزخندی بر لب ارغوان نشست؛ انها هیچ دوستی در گذشته نداشتند که حال
بخواهند

هلیا نیز بایت دروغهایی که گفت از خودش متنفر شد ولی خرسند نیز بود

زیرا ماهی طعمه را گرفته بود

پس باهم در ارتباط هستیم؛ خدانگهدار

بله، همین طور خواهد بود؛ خدافظ

تماس قطع شد ولی ارغوان هنوز در شوک اتفاقی بود که رخ داده؛ هلیا شادمانتر از هر زمان دیگری بود. چون امروز بذر نهال دوستی را در خاک کاشته بود

مدتی همچنان با چهره شادمان با تبسم زیبایی زینت گشته بود؛ سرپا ایستاده بود؛ که در انتها به خود امد. پشت لب تاپش نشست و شروع به برنامه نویسی کرد اما ذهن او شلوغ بود، هیاهوهایی از افکار متفاوت؛ از سویی خوشحال بود که بعد از ده سال؛ دوستی خواهد داشت و از طرفی نگران بود، دلهره هدف اصلی زندگیاش که انتقام بود؛ در سر داشت

پریشان بود که ارغوان متوجه این مسئله شود و شاید از خودش میپرسید: بعد از انتقام چه؟ بعد از اعجوبه شدن چه؟
کسی چه میداند که سرنوشت چه بازیهایی برایش رقم میزند و مهمتر از همه چه برای هلیا روی میدهد؟

*** هلیا ***

متوجه گذر زمان نشدم. مثل همیشه وقتی غرق در برنامه نویسی میشوم؛ متوجه چیزی نمیشوم که صدای زنگ تلفن عمارت مرا به خود اورد. دوان دوان پلکان را برای رسیدن به طبقه اول طی کردم
نفس عمیقی کشیدم و ان را برداشتم

عمارت اقای پرستش، بفرمایید

سلام هلیا

صدای شیدا که در گوشم پیچید ناگهان لبخند محوی را بر صورتم نشاند

سلام شیدا جون، چی شد؟

 

سریع وسایلت رو جمع کن؛ بیا خونه سرهنگ

برای چی اخه؟

فردا که پنجشنبه است، پس فردا هم جمعه، شنبه و یکشنبه هم تعطیله؛ دعوتمون کرده این
چند روز پیش هم باشیم

سپهبد هم هست؟

اره ، یه چند ساعت دیگه میاد

باشه، بای

خدافظ، منتظرتم

حتما باید اتفاق مهمی رخ داده باشد که سرهنگ قصد دارد همه دور هم جمع شویم. راه پله خانه را که با نرده طلایی که به سان زر نابی، خوش میدرخشید، که ان باعث گشته بود این راهرو نسبت به دیگر عمارتها متفاوت باشد، دوباره طی کردم

وارد اتاقم شدم، کوله پشتیام را از روی زمین برداشتم و چندین سویشرت و تونیک در ان چپاندم
بعد لب تاپ و شارژش را در زیپ دیگری جای دادم. در انتها گوشی و سوییچ ماشینم را برداشتم وبه سمت گاراژ پرواز کردم

بی ام دبلیو را از خانه خارج کردم و شروع به راندن به سمت عمارت سرهنگ بهنام رادمنش کردم؛ اما ذهنم جا دیگری بود
ایا سپهبد در مسیر انتقام گرفتن مرا یاری خواهد کرد؟
ایا با کشتن ان سه نفر چیزی عوض خواهد شد؟
ایا میتوانم از دو سال باقی مانده نوجوانیام، لذت ببرم؟
زندگی چه؟ زندگی کمکم خواهد کرد؟
ایا با گرفتن انتقام حسرت نوازش خالصانه مادر و پدرم، از قلبم خواهد رفت؟
ایا با قبول شدن من به عنوان اعجوبه ایرانی، کوته فکری در مملکتم ریشهکن خواهد شد؟
ایا دختران دیگر طعنه، چون دختری را نخواهند شنید؟
هموطنانم از ان به بعد واژه غیر ممکن را استفاده نخواهند کرد؟
پاسخ هیچ یک از سوالاتم جواب مطلقی نداشت
اری؛ درست است؛ گاهی بله به معنی اری نیست و گاهی خیر به معنی عدم قبول نیست
صدای بوق ماشینها مرا از دنیای تصوراتم بیرون کشید. تهران درست مثل همیشه بود؛ صدای بوقها، دودهای اگزوزها، ترافیک سرساماور و الودگی هوا همه اینها همیشگی بود؛ انگار دیگر همهمان به دیدن برج میلاد در کپهای از دود، عادت کردهایم
گوشیم را که کنار دنده گذاشته بودم، برداشتم. در یک پیامرسان یک گروه چت با ارغوان ساختم و پیامی به او دادم

سلام ارغوان جان، خوبی؟ منو یادت هست هنوز؟

سلام هلیا، فعلا پیر نشدم، الزایمر هم ندارم. توپ توپم! تو چطور؟

ای نفس میاد و میره. راستی مزاحمت که نشدم؟ گاهی اوقات



ツ نمایش کامل ツ



برچسب ها:

تاريخ : شنبه 8 آذر 1399 | 16:53 | نویسنده : حسن مرداد |
<< مطالب جدیدتر مطالب قدیمی‌تر >>